نمی دانم اگر روزی دلتنگی هایم
تمام شود چه باید بنویسم
امروز که این امید واهی
مرا به تنگنای احساس می کشد
نمی دانم چه می کنم
حس غریبی است
مرگ تدریجی روشنایی
حسی گیجی یست
نامفهوم
شاید عاشق شده ام
می گوید وجود ادم را به اتش می کشد
نمی دانم
شاید این مرگ عشق من است
مرگ دلتنگی هایم نیز یعنی هست؟
حسی گیج که در وجودم می پیچد
چیست ؟!
به کدامین سو می روم که خود نمی فهمم
یعنی هنوز کوره راه دلت باز است؟
چه بی پروا دل می سپرم
نمی دانم به کدامین سو خیالم
کشیده خواهد شد وقتی دیگر من نیستم
حس غربیست
و شاید این حس دلتنگیست . . .
پاورقی : تو پاورقی پست قبل کمک خواستم ... یه نفر نمی دونم یهو از کجا پیدا شد(احتمالا آسمون) به من کمک کرد ... نمی خوام بره .. . یه جوریم ... این دفعه دعام کنین ... |